تبليغاتX
آنگاه پس از تندر
کاش می شد سرنوشت از سرنوشت...
 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.


هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.


اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.


دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .


بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .


هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.


تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.


هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .


شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.


به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .


همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.


خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .


زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

                                                                                                              

                                                                                                                گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:22  توسط سینا  | 

در روزهای آخر اسفند 


 کوچ بنفشه های مهاجر


 زیباست


 در نیم روز روشن اسفند


 وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد


 در اطلس شمیم بهاران


 با خک و ریشه


 میهن سیارشان


در جعبه های کوچک چوبی


در گوشه ی خیابان می آورند


 جوی هزار زمزمه در من


 می جوشد


 ای کاش


 ای کاش آدمی وطنش را


 مثل بنفشه ها


 در جعبه های خک


 یک روز می توانست


 همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست


 در روشنای باران


 در آفتاب پک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:54  توسط سینا  | 

آمد به سوی شهر از آن دور دورها


آشفته حال باد سحرخیز فرودین


گفتی کسی به عمد بر آشفت خکدان


زان دامنی که باد کشیدیش بر زمین


شب همچو زهد شیخ گرفتار وسوسه


روز از نهاد چرخ چو شیطان شتاب کن

 

بنیاد زهد و خانه ی تقوا خراب کن


آن اختران چو لشکریان گریخته


هر یک به جد و جهد پی استتار خویش


افشانده موی دخترکی ارمنی به روی


فرمانروا نه عدل ، نه بیداد ، گرگ و میش


 سوسو کنان به طول خیابان چراغها


بر تاج تابنک ستونهای مستقیم


چون موج باده پشت بلورین ایغها


یا رقص لاله زار به همراهی نسیم


آمد مرا به گوش غریوی که می کشید


نقاره با تغنی منحوس و دلخراش


ناقوس شوم مرده دلان است ، کز لحد


سر بر کشیده اند به انگیزه ی معاش


توأم به این سرود پر ابهام مذهبی


 در آسمان تیره نعیب غرابها


گفتی ز بس خروش که می آمدم به گوش


غلتان شدند از بر البرز آبها


 من در بغل گرفته کتابی چو جان عزیز


 شوریده مو به جانب صحرا قدم زنان


 از شهر و اهل شهر به تعجیل در گریز


 بر هم نهاده چشم ز توفان تیره جان


بر هم نهاده چشم و روان ، دستها بهجیب


وز فرط گرد و خک به گردم حصارها


ناگه گرفت راه مرا پیکری نحیف


چون سنگ کوه ، در قدم چشمه سارها


 دیدم به پای کاخ رفیعی که قبه اش


 راحت غنوده به دامان کهکشان


خوابیده مرد زار و فقیری که جبه اش


 غربال بود و هادی غمهای بیکران


کاخی قشنگ ، مظهر بیدادهای شوم


مهتاب رنگ و دلکش و جان پرور و رفیع


مردی اسیر دوزخ این کهنه مرز و بوم


چون بره ای که گم شده از گله ای وسیع


از کاخ رفته قهقهه ی شوق تا فلک


چون خنده های باده ز حلقوم کوزه ها


وان ناله های خفته کمک می کند به شک


کاین صوت مرد نیست که آه عجوزه ها


تعبیر آه و قهقهه خاطر نشان کند


مفهوم بی عدالتی و نیش و نوش را


وین پرده ی فصیح مجسم عیان کند


دنیای طلم و جور سباع و وحوش را


آن یک به فوق مسکنت از ظلم و جور این


این یک به تخت مقدرت از دسترنج آن


این با سرور و شادی و عیش و طرب قرین


و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان


گفتم به روح خفته ی آن مرد بی خبر


تا کی تو خفته ای ؟ بنگر آفتاب زد


 بر خیز و مرد باش ، ولیکن حذر ، حذر


 زنهار ، بی گدار نباید به آب زد


همدرد من ! عزیز من! ای مرد بینوا


آخر تو نیز زنده ای ، این خواب جهل چیست


مرد نبرد باش که در این کهن سرا


کاری محال در بر مرد نبرد نیست


زنهار ، خواب غفلت و بیچارگی بس است


هنگام کوشش است اگر چشم وا کنی


 تا کی به انتظار قیامت توان نشست


برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:15  توسط سینا  | 

چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟


چه بيني؟ آب يا آتش؟


پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟


فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)


و او را برده از افسون ساحر خواب؟


گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر


خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟


و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟


و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟


و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن


خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟


و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش


که بيند خواب آب و خواب خاکستر


و اينک باد مي‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟


نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...


پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش مي‌برد با خويش


گلي بر آب


اگر در خواب، يا بيدار


و گر بيدار، يا در خواب


گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب


بسوي اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل


بسوي پل


روان بر آب


و بوي گل


و آب اما... چه آب از آب‌ها؟


و اما آب...

کوچه‌هاي تنگ پيچاپيچ


و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه


کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در


چون رديف نيزه و خنجر


يادگار قرن‌ها تاريخ


و رديف تيغه‌ها، آرايش درها


در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويي


در حصار و برج‌ها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول


پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر


کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها


و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر


کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر


و ببين آن طره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:30  توسط سینا  | 

من پشیمان نیستم


من به این تسلیم می اندیشم


این تسلیم دردآلود


من صلیب سرنوشتم را


 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم


در خیابانهای سرد شب


جفتها پیوسته با تردید


یکدیگر را ترک می گویند


در خیابانهای سرد شب


جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست


من پشیمان نیستم


قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست


زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد


و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند


او مرا تکرار خواهد کرد


 آه می بینی


که چگونه پوست من می درد از هم


که چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من


مایه می بندد


که چگونه خون


رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من


می کند آغاز ؟


من تو هستم ‚ تو


 و کسی که دوست می دارد


 و کسی که در درون خود


ناگهان پیوند گنگی باز می یابد


با هزاران چیز غربتبار نامعلوم


و تمام شهوت تند زمین هستم


 که تمام آبها را میکشد در خویش


تا تمام دشتها را بارور سازد


 گوش کن


 به صدای دوردست من


 در مه سنگین اوراد سحرگاهی


و مرا در سکت اینه ها بنگر


که چگونه باز با ته مانده های دستهایم


عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم


و دلم را خالکوبی می کنم


چون لکه ای خونین


بر سعادتهای معصومانه هستی


من پشیمان نیستم


از من ای محجوب من با یک من دیگر


که تو او را در خیابانهای سرد شب


با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت


 گفتگو کن


و بیاد آور مرا در بوسه اندهگین او


 بر خطوط مهربان زیر چشمانت

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 5:16  توسط سینا  | 



روزي ما دوباره كبوترهاي‌مان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست

زيبايي را خواهد گرفت. روزي كه كم‌ترين سرود، بوسه است و هر

انسان براي هر انسان برادري‌ست. روزي كه ديگر درهاي خانه‌هاشان

را نمي‌بندند؛ قفل افسانه‌اي‌‌ست و قلب براي زندگي بس است. روزي كه

معناي هر سخن «دوست‌داشتن» است تا تو به‌ خاطر آخرين حرف، به

دنبال سخن نگردي. روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي‌ست تا من به

خاطر آخرين شعر رنجِ جست‌وجوي قافيه نبرم. روزي كه هر لب

ترانه‌اي‌ست تا كم‌ترين سرود، بوسه باشد. روزي كه تو بيايي و براي

هميشه بماني و مهرباني با زيبايي يكسان شود. روزي كه ما دوباره

براي كبوتر‌هامان دانه بريزيم...


و من آن روز را انتظار مي‌كشم


حتّي روزي كه


ديگر نباشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 7:21  توسط سینا  | 

روی علف ها چکیده ام 


 من شبنم خواب آلود یک ستاره ام


که روی علف های تاریکی چکیده ام


 جایم اینجا نبود


نجوای نمنک علف ها را می شنوم


 جایم اینجا نبود


 فانوس


در گهواره خروشان دریا شست و شو می کند


کجامیرود این فانوس


این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟


بر سکوی کاشی افق دور


نگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد


زمزمه های شب در رگ هایم می روید


باران پرخزه مستی


بر دیوار تشنه روحم می چکد


من ستاره چکیده ام


از چشم ناپیدای خطا چکیده ام


شب پر خواهش


 و پیکر گرم افق عریان بود


رگه سپید مر مر سبز چمن زمزمه می کرد


 و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد


 پریان می رقصیدند


و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود


زمزمه های شب مستم می کرد


پنجره رویا گشوده بود


 و او چون نسیمی به درون وزید


کنون روی علفها هستم


 و نسیمی از کنارم می گذرد


تپش ها خکستذ شده اند


 ای پوشان نمی رقصند


فانوس آهسته پایین و بالا می رود


 هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید


 چشمانش خوابی را گم کرده بود


جاده نفس مفس می زد


صخره ها چه هوسنکش بوییدند


 فانوس پر شتاب


 تا کی می لغزی


 در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ ؟


زمزمه های شب پژمرد


 رقص پریان پایانن یافت


کاش اینجا نچکیده بودم


هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شد


فانوس از کنار ساحل به راه افتاد


 کاش اینجا در بستر علف تاریکی نچکیده بودم


فانوس از من می گریزد


چگونه برخیزم ؟


به استخوان سرد علف ها چسبیده ام


 و دور از من فانوس


 درگهواره خروشان دریا شست و شو می کند

                                                                                  (سهراب سپهری)


سلام بروبچ

بلاخره بعد از نود و بوقی آپ کردیم. این دفعه هم شعر نوشتم ولی میخوام حرفای دل خودم رو هم بزنم

و شمام با نظرات قشنگتون کمکم کنید.

                                                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:2  توسط سینا  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم


 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


 همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب ایینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا که دلت با دگران است


تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن


با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم


سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


چون کبوتر لب بام تو نشستم


 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم


بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید


یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای دردامن اندوه کشیدم


نگسستم نرمیدم


رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:19  توسط سینا  | 

 

فردا اگر ز راه نمی آمد


من تا ابد کنار تو میماندم


من تا ابد ترانه عشقم را


در آفتاب عشق تو میخواندم


در پشت شیشه های اتاق تو


آن شب نگاه سرد سیاهی داشت


دالان دیدگان تو در ظلمت


گویی به عمق روح تو راهی داشت

 
لغزیده بود در مه اینه


تصویر ما شکسته و بی آهنگ


موی تو رنگ ساقه گندم بود


موهای من خمیده و قیری رنگ


رازی درون سینه من می سوخت


می خواستم که با تو سخن گوید

اما صدایم از گره کوته بود


در سایه بوته هیچ نمیروید


ز آنجا نگاه خسته من پر زد


آشفته گرد پیکر من چرخید


در چارچوب قاب طلایی رنگ


چشم مسیح بر غم من خندید


دیدم اتاق درهم و مغشوش است


در پای من کتاب تو افتاده


سنجاقهای گیسوی من آنجا


بر روی تختخواب تو افتاده


از خانه بلوری ماهیها


دیگر صدای آب نمی آمد


 فکر چه بود ؟ گربه پیر تو


کاو را به دیده خواب نمی آمد


بار دگر نگاه پریشانم


برگشت لال و خسته به سوی تو


میخواستم که با تو سخن گوید


اما خموش ماند بروی تو


آنگاه ستارگان سپید اشک


سو سو زدند در شب مژگانم


دیدم که دستهای تو چون ابری


آمد به سوی صورت حیرانم


دیدم که بال گرم نفسهایت


ساییده شده به گردن سرد من


گویی نسیم گمشده ای پیچید


در بوته های وحشی درد من


دستی درون سینه من می ریخت


سرب سکوت و دانه خاموشی


من خسته زین کشکش درد آلود


رفتم به سوی شهر فراموشی


بردم ز یاد انده فردا را


گفتم سفر فسانه تلخی بود


نا گه بروی زندگیم گسترد


آن لحظه طلایی عطر آلود

آن شب من از لبان تو نوشیدم


آوازهای شاد طبیعت را


آنشب به کام عشق من افشاندی


ز آن بوسه قطره ابدیت را

 

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 13:4  توسط سینا  | 

کارون چو گیسوان پریشان دختری


بر شانه های لخت زمین تاب می خورد


خورشید رفته است و نفس های داغ شب


بر سینه های پر تپش آب می خورد


دور از نگاه خیره من ساحل جنوب


افتاد مست عشق در آغوش نور ماه


شب با هزار چشم درخشان و پر زخون


سر می کشد به بستر عشاق بی گناه


نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس


هر دم ز عمق تیره آن ضجه می کشد


مهتاب می دود که ببیند در این میان


مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد


بر آبهای ساحل شط سایه های نخل


می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب


 آوای گنگ همهمه قورباغه ها


پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب


در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است


رویای دور دست تو نزدیک می شود


بوی تو موج می زند آنجا بروی آب


 چشم تو می درخشد و تاریک می شود


بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق


بشکست و شد به دست تو زندان عشق من


در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار


ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من

                                                                                        (فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 14:5  توسط سینا  |